آیا در زیر زندان اوین زندان‌های مخفی وجود داشت؟

  • از ارتش یک بال‌گرد گرفتیم، از صدا و سیما دو نفر فیلم‌بردار خواستیم و من و دو نفر از محافظان با بال‌گرد روی زندان اوین رفتیم ... بال‌گرد ما ساعتی بالای زندان چرخید و از هر زاویه‌ای فیلم‌برداری کردیم که فیلم‌های آن حتما در بایگانی صدا و سیما هست و باید باشد، گرچه احتمال دزدین آن‌ها هم هست... در این بازدید هیچ اثری از آنتن یا چیزی که کار آنتن را بکند نیافتیم. خسته شده بودیم، پیاده شدیم... تمام زندان‌ها و درهای سلول‌ها باز و مثل محیط جنگ‌زده غارت شده و درهم ریخته بود. بازدید کلی کردم و چیزی نیافتم.
تاریخ: ۱۴۰۱/۰۲/۰۶ | شماره خبر: 7432

کتابان: یکی از شایعاتی که در روزهای نخست پس از پیروزی انقلاب نقل محافل مختلف در ایران شده بود، وجود زندان مخوف و مخفی در زیر زندان اوین بود. گمان می‌رفت که در زیر این زندان زندان‌های مخفی وجود دارد که رژیم شاه زندانیان بی‌شماری را در آن مخفی کرده؛ زندانیانی که آرزو دارند دوباره روشنایی روز را ببینند. آیت‌الله سید محمدهادی خامنه‌ای که در روزهای نخست انقلاب به همراه دکتر مدنی [بعدها عضو شورای نگهبان شد] دادسرای موقت انقلاب را تشکیل دادند، در کتاب خاطرات‌شان به این موضوع پرداخته، ایشان گفته‌اند که در همان روزهایی که در دادسرای موقت انقلاب در مدرسه رفاه مشغول به کار بوده‌اند، پس از شنیدن این سخنان با بالگرد و نیز پیاده تمام محوطه‌ی زندان اوین را خوب گشته‌اند و چیزی به عنوان زندان زیرزمینی و مخفی در اوین نیافته‌اند. خاطرات ایشان را در این باره عینا در پی می‌خوانید:



یکی از بازپرسی‌های جالب در دوره‌ی دادسرای مدرسه‌ی رفاه که جایی ذکر نشده بازپرسی من از تیمسار مقدم [آخرین رئیس ساواک] بود. اولین بازجویی ما در مدرسه‌ی رفاه انجام گرفت. این بازجویی برای خود قضیه‌ای داشت. ما به دنبال پیدا کردن یک زندان مخفی بودیم که می‌گفتند زیر زندان اوین قرار دارد و تا آن زمان نتوانسته بودیم به آن دسترسی پیدا کنیم و احتمال می‌دادیم در صورت وجود چنین زندانی، بسیاری از انقلابیون همان‌جا زندانی باشند و ما از آن‌ها بی‌خبر و غافل مانده باشیم.

قضیه از این قرار بود که یکی از افرادی که به مدرسه‌ی رفاه رفت و آمد داشت به من مراجعه کرد و گفت از طریقه مانیه‌تیسم [۱] و شهادت یکی از جوانان صالح، فهمیده که یک زندان مخفی در زیر زندان اوین هست و می‌گفت جوانان محبوس در آن‌جا غذا نداشتند و ناله می‌کردند و یا مهدی (عج) می‌گفتند.

این مطلب که محتمل بود راست باشد مرا تکان داد و احساس مسئولیت آورد. احتمال داشت واقعا زیرزمین‌های مفصلی وجود داشته که شاه برای مقاصد فعالیت‌های پنهان اتمی در زیر تپه‌های اوین و درکه ساخته و چون بی‌مصرف بوده از آن برای حبس برخی زندانیان استفاده می‌کرده است.

حتی فکر کردم ممکن است این زندان در خارج از محوطه‌ی اوین باشد و احتمال دادم که درِ آن الکترونیکی باز و بسته شده و کلیدش در مرکز ادارات ساواک باشد. بنابراین زندان بایستی دارای آنتن مناسبی می‌بود که به وسیله‌ی آن درب‌ها را باز و بسته می‌کردند. از این رو تصمیم گرفتم یک روز کارها را در مدرسه‌ی رفاه رها کنم و به سراغ این موضوع بروم. از ارتش یک بال‌گرد گرفتیم، از صدا و سیما دو نفر فیلم‌بردار خواستیم و من و دو نفر از محافظان با بال‌گرد روی زندان اوین رفتیم و اشخاصی را که با شخص مانیه‌تیسم‌شده آشنا بودند با ماشین به محل زندان فرستادیم.

بال‌گرد ما ساعتی بالای زندان چرخید و از هر زاویه‌ای فیلم‌برداری کردیم که فیلم‌های آن حتما در بایگانی صدا و سیما هست و باید باشد، گرچه احتمال دزدین آن‌ها هم هست، کما این‌که تمام نقشه‌های معماری زندان اوین را هم آورده بودند تا رسیدگی کنیم، ولی بعد به سرقت رفت و گمان می‌کنم در دست منافقین خلق باشد.

در این بازدید هیچ اثری از آنتن یا چیزی که کار آنتن را بکند نیافتیم. خسته شده بودیم، پیاده شدیم. در محل زندان عده‌ای افراد انتظامی کمیته مقیم بودند و دیگ غذایی برپا بود و دو نفر افسر نظامی هم که بعدها به جرم تیراندازی شبانه بر روی افراد کمیته‌ها و کشتن جوانان آن‌جا محاکمه و اعدام شدند، به حسب ظاهر خیلی صمیمانه و جدی مشغول خنثی کردن مین‌هایی بودند که سراسر تپه‌های اطراف زندان را پوشانده بود.

من ابتدا با دو سه نفر در داخل حیاط به گردش پرداختیم تا راه یا روزنه‌ای به زیرزمین پیدا کنیم، حتی دو نفر جوشکار آوردیم که لوله‌های یک منبع آب هوایی را که به زیرزمین رفته بود سوراخ کند. من هرجا لوله‌ای پیدا می‌کردم که سر از زمین درآورده بود و معمولا برای هواکش استفاده می‌شود، در داخلش صدا می‌کردم و از افرادی که ممکن بود بشنوند جواب می‌خواست، ولی هیچ کدام موثر و مفید واقع نشد.

به داخل زندان آمدیم. تمام زندان‌ها و درهای سلول‌ها باز و مثل محیط جنگ‌زده غارت شده و درهم ریخته بود. بازدید کلی کردم و چیزی نیافتم. گفتم آن سوژه را که در شهودش آن‌جا را ملاحظه کرده بود آوردند. شرح داد که در عالم ناآگاهی مانیه‌تیسم به این زندان آمده بودم و داخل اتاق‌ها می‌گشتم ناگهان از یکی از اتاق‌ها فرو رفتم به زیرزمینی بزرگ و در آن‌جا افراد مومنی را دیدم که مناجات می‌کردند تا نجات پیدا کنند.

او را به همان سلول معین بردیم و گفتیم آیا یقین دارد که همین غرفه بود. یقین داشت. خودش هم جوانی اهل اصفهان و سلیم‌النفس و انقلابی نشان می‌داد به گونه‌ای که حسب ظاهر صادق و بی‌غرض و خیرخواه می‌نمود. ولی عمق آن غرفه و سلول جایی نبود که امکان چنین زندانی باشد.

ظهر آن روز دسته‌جمعی با پاسداران و افسران مذکور و همراهان ناهار خوردیم و نماز خواندیم، به اطراف هم نگاه دوباره انداختیم و برگشتیم. [...]

با وجود آن‌که کاری درباره‌ی پیدا کردن زندان مخفی پیش نبرده بودیم، ولی من هنوز ناامید نشده بودم و فکر و مسئولیت آن زندانیان مظلوم فرضی را در خودم داشتم. آخرین تیر ترکش ما تحقیق از تیمسار مقدم رئیس ساواک بود که بر خلاف نصیری آدمی آداب‌دان و وزین بود.

به همین منظور تیمسار مقدم را آوردیم و دور میز کنفرانسی نشاندیم. چند نفر دیگر از جمله آقای انواری و آقای خلخالی هم آمدند. آقای خلخالی خیلی دلش می‌خواست در این امور قضایی صحبت کند و دخالتی داشته باشد، اما آن روز اجازه ندادم او حرفی بزند. مقدم در جریان آن تحقیق خیلی ترسیده بود و منتظر و آماده نشسته بود تا سوال‌های مرا پاسخ بدهد. بالای سر او هم دو نفر از کمیته به عنوان محافظ ایستاده بودند. یکی از آن‌ها جثه‌ی بزرگی داشت و بوکسور هم بود و امکان نداشت مقدم خیال فرار به سرش بزند.

خلاصه ده نفری دور میز کنفرانس نشستیم و سوال از مقدم را آغاز کردیم. او در عین حال که به سوالات پاسخ می‌داد طاقت نیاورد و گفت اجازه می‌دهید من هم از شما یک سوال شخصی بکنم، گفتم نه این‌جا جای سوال شخصی نیست. او قانع شد. آن روز انتظاری که از تحقیق مقدم داشتیم تقریبا برآورده شد، ولی از مطلبی که ما از وی می‌خواستیم علی‌الظاهر خبر نداشت و شاید اصلا چنین چیزی نبود.

من نگذاشتم که هدف ما را از جلسه‌ی تحقیق بفهمد و خودش را آماده کند. سوالاتی که در ابتدای جلسه از او کردم درباره‌ی ساواک و زندانی‌ها بود. مقدم اصرار داشت که به ملاقاتش در آستانه‌ی انقلاب با برخی از روحانیون طرفدار امام اشاره کند و خودش را مایل به انقلاب و یا وفادار نشان دهد، ولی غرضش را می‌دانستم و میدان ندادم. تا این‌که در ضمن سوالات ناگهان غافل‌گیرش کردم و گفتم: «شما که این همه زندان داشتید چه نیازی به زندان مخفی زیر زندان اوین بود؟» احساس کردم حیرت‌زده شد. درست مثل کسی که اولین بار خبر مهمی را می‌شنود، به فکر فرو رفت. احساس کردم در این غافل‌گیری اگر اطلاع داشت جور دیگری عکس‌العمل نشان می‌داد. مثل کسی که از شاه رودست خورده به فکر فرو رفت و بالاخره گفت: «من هیچ اطلاعی از این موضوع ندارم.» ما هم او را رها کردیم برود اتاقش و خستگی در کند. صص ۳۶۱-۳۶۶


شناسنامه: جواد کامور بخشایش و جواد عربانی، «خاطرات آیت‌الله سید محمد خامنه‌ای»، جلد اول، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، چاپ اول، بهار ۱۳۹۲.


پی‌نوشت:

۱- مانیه‌تیسم همان مغناطیس شخصی و یک نوع جاذبه است. معمولا با هیبنوتیزم اشتباه گرفته می‌شود مثل همین جا.



منبع:

دیدگاه های کاربران

دیدگاه شما