رنج‌نامه‌ای دیگر از آبادان

  • ساعت حدود ۲ شب بود... باید به داخل سینما می‌رفتیم. ساعتی قبل، ماموران شهربانی خود را از مقابل درِ سینما کنار کشیده و از آن‌جا فاصله گرفته بودند و مردمی که در مقابلِ درِ سینما ایستاده بودند، بالاخره با رفتن ماموران، زنجیر و قفل را شکستند و در باز شد. ما در دسته‌های دو سه نفری وارد محل کشتار بیش از چهارصد نفر زن و مرد و کودک بی‌گناه شده بودیم. در جلوی روی‌مان تاریکی در میان دودی که هنوز غلظت داشت ایستاده بود و پاهای چکمه‌پوشان تا زانو توی روغن فرو رفته بود؛ روغن تن آدم‌هایی که جلوی چشمان‌مان ناباورانه سوخته بودند...
تاریخ: ۱۴۰۱/۰۳/۱۱ | شماره خبر: 7580

به گزارش کتابان، «آبادان لین یک؛ مقاومت مردمی آبادان به روایت سید کریم حجازی» قصه‌ی درد و رنج و مقاومت یک شهر است؛ از ابتدای دهه‌ی سی تا مبارزات انقلابی و سپس مقاومت دلیرانه مردمان آن در در طول جنگ تحمیلی. سید کریم حجازی شاهد عینی آن روزگاران است؛ او که اکنون ۸۲ ساله است، قصه‌ی دراز فراز و نشیب مردم آبادان را از پانزده‌سالگی به چشم دیده و در بسیاری از آنان خود کنشگر بوده. مثل فاجعه‌ی جان‌گداز سینما رکس، یا حصر آبادان در زمان جنگ.

کریم حجازی به نوشته‌ی سلیمانی‌خواه از پیشگامان نهضت انقلابی در جزیره‌ی آبادان و از یاران صدیق و فداکار آیت‌الله حاج غلامحسین جمی و دیگر روحانوینی مبارز شهر بوده است. او در سال ۱۳۱۸ در روستای طالقانک، واقع در حدود ده‌کیلومتری شهرکرد زاده شد. از همان اوان کودکی با از دست دادن پدر، در آغوش مادری که ناگزیر بود در سخت‌ترین شرایط بحران اقتصادی و قطحی ناشی از حضور قوای بیگانه در سرزمین ایران [متفقین در جنگ دوم جهان] بچه‌هایش را با چنگ و دندان بزرگ کند، قرار گرفت. وقتی پانزده سالش شد به همراه برادر هفده‌ساله‌اش برای کار به نزد عمویش که در آبادان در یک مغازه‌ی نانوایی کار می‌کرد می‌روند و... خودش درباره‌ی این‌که اصلا چرا به آبادان مهاجرت کرده‌اند این‌طور می‌گوید:

«دلایل متعددی داشت. در سال ۱۳۲۷ عمویم حاج سید کمال حجازی به خاطر تحت پوشش قرار دادن خانواده‌ی برادرش، با مادرم ازدواج کرد. خب، آن موقع توی همه‌ی شهرها و اکثر روستاها کار نبود و به خاطر ضعف دولت مرکزی و حضور سربازان روس و انگلیس، مملکت اوضاعی بحرانی داشت. ولی با وجود این توی آبادان به خاطر وجود پالایشگاه همه‌جور کاری پیدا می‌شد؛ چه کار سبک و چه سنگین. اگر قدرت داشتی می‌توانسی توی پالایشگاهی به آن عظمت مشغول به کار بشوی یا بیرون از پالایشگاه هم صدها شغل جانبی وجود داشت، می‌توانستی برای رفع مایحتاج کارکنان شرکت نفت وخانواده‌های‌شان مغازه بزنی و خدمات‌رسانی کنی...» صص ۱۰ و ۱۱


فاجعه‌ی سینما رکس

یکی از نکات برجسته‌ی «آبادان لین ۱» روایت حجازی از فاجعه‌ی جانسوز سینما رکس است، او که آن زمان ۳۹ ساله بوده و از نزدیک شاهد ماجرا، در این باره می‌گوید:

آن موقع ماه مبارک رضمان بود و من خانواده را فرستاده بودم اصفهان منزل پدرخانمم. خانه‌ی مادرم خیابان اروسیه (ولایت فقیه کنونی) بود و من هر شب با یک موتورسیکلت یاماها ۸۰ می‌رفتم خانه‌ی مادرم و سحری از آن‌جا می‌آوردم و سحری را توی خانه‌ی خودمان در خیابان پهلوی (امام خمینی) صرف می‌کردیم. من طبق معمول حدود ساعت ۹ شب بود که داشتم با موتور می‌رفتم به طرف خیابان اروسیه. خب، سینما رکس نزدیک خانه و محل کسب ما بود. دیدم مردم آن‌جا روبه‌روی سینما جمع شده‌اند. خوب که دقت کردم، دیدم توی سینما آتش گرفته و مردم سراسیمه و هراسان آن‌جا ایستاده بودند و عده‌ای سعی می‌کردند شیرهای آب آتش‌نشانی را چند تا دور و بر سینما بودند، باز کنند؛ ولی عجیب بود که هیچ‌کدام از شیرهای آتش‌نشانی آب نداشتند! وقتی هم تانکرهای آتش‌نشانی از راه رسیدند، هیچ‌کدام آب نداشتند؛ چون شهربانی اختیار را از آن‌ها گرفته بود و اجازه نداشتند آب داشته باشند! فقط از آتش‌نشانی پالایشگاه نفت آمده بودند که آن‌ها هم آب نداشتند. من یادم هست که مردم تلاش می‌کردند لوله‌ها را باز کنند؛ ولی هیچ فایده‌ای نداشت؛ اصلا آبی در کار نبود!

دور و بر سینما چند تا لوله و شیر آتش‌نشانی بود: یکی روبه‌روی خودِ سینما در فاصله‌ی یک و نیم متری بود، یکی جلوی چهارراه امیری روبه‌روی بانک صادرات بود و یکی هم این دستِ ساختمان، جلوی بازار کویتی‌ها بود. اما هرچه مردم شیرها را می‌چرخاندند هیچ‌کدام آب نداشتند. عده‌ای از مردم هم تلاش می‌کردند که درِ آهنی سینما را باز کنند؛ اما هرکس جلو می‌رفت، توسط افسران و ماموران شهربانی که روی پیاده‌روی جلوی سینما ایستاده بودند، با باتوم و مشت و لگد به عقب فرستاده می‌شدند. آن‌جا پنج تا افسر ایستاده بود: یکی‌شان بهمن نسیم بود که قهرمان شنا بود؛ یکی دیگرشان سرهنگ آل‌آقا بود و یک سرهنگ و دو تا افسر دیگر هم بودند که آن‌ها را نشناختم. چند تا مامور پلیس هم بودند که از افسران دستور می‌گرفتند و نمی‌گذاشتند کسی از این طرف خیابان به پیاده‌روی مشرف به سینما نزدیک بشود.

من یک مقدار ایستادم و تلاش مردم را دیدم. بعد سریع رفتم خانه‌ی مادرم و غذا را گرفتم و بردم خانه‌ی خودمان. موتورم را گذاشتم و پیاده آمدم. جمعیت زیادی در آن وقت شب آن‌جا جمع شده بودند و هر لحظه هم بر تعدادشان اضافه می‌شد. دود و آتش غلیظی از در و پنجره‌های طبقه‌ي هم‌کف و طبقه‌ي دوم برخاسته بود و صدای شیون و فریاد با فریادهای مردمی که در بیرون سینما جمع شده بودند، چنان قاطی شده بود که معلوم نبود این همه سر و صدا از کجا بلند شده! بوی سوختنی تهوع‌آور و وحشتناک در همه‌ی اطراف سینما پیچیده بود و حال آدم را به هم می‌زد. آن‌جا روبه‌روی سینما کسانی بودند که فشار می‌آوردند که درِ بزرگ و آهنی سینما را باز کنند. صدای جیغ و ضجه و شیون از داخل و بیرون سینما هر لحظه بلندتر می‌شد. عده‌ای از مردم که در حال خفگی بودند، از داخل سینما از پنجره‌ی طبقه‌ي دوم، خودشان را توی کوچه روبه‌روی اداره‌ی دارایی انداختند که یکی دو نفرشان دست و پای‌شان شکست. این عده بلافاصله توسط ماموران شهربانی که دور سینما را محاصره کرده بودند دستگیر شدند!

من بلافاصله قاطی چند نفری شدم که تلاش می‌کردند از طرف خیابان امیری بروند و از درِ پشتی سینما خودشان را به داخل برسانند. رفتیم؛ ولی پاسبان‌ها آن‌جا را هم محاصره کرده بودند و نمی‌گذاشتند کسی به درِ عقبی سینما نزدیک بشود. آن‌جا هم ما را با باتوم زدند و دورمان کردند. مردم که این وضع را دیدند، شروع کردند به فحش دادن و بالاخره با فشار زیاد یک پله آوردند و از طرف خیابان امیری که پنجره نداشت، بالا رفتند و سعی کردند لبه‌ی دیوار را بشکنند. به هر جان کندنی بود دیوار را شکستند. بعد بنا کردند به بالا رفتن از این پله. من آن پایین توی خیابان امیری ایستاده بودم و به کسانی که بالاتر از همه روی پله بودند، نگاه می‌کردم. دیدم آن‌هایی که بالا هستند توی سرشان می‌زنند و گریه می‌کنند.

حالا ما دل توی دل‌مان نبود و اطلاع نداشتیم که چه خبر است و عمق فاجعه را هنوز ندیده بودیم. ناله و فریاد مردم از مقابل سینما بلندتر شده بود. دویدم آمدم روبه‌روی سینما ایستادم ببینم آیا خبر تازه‌ای شده؟ آن‌جا جوانی ایستاده بود که از همه بیش‌تر جوش و خروش داشت. من او را شناختم، از جوان‌های متدین و فعال حسینیه‌ي اصفهانی‌ها بود. اسمش علی‌محمدی بود که بعدها توی جنگ شهید شد. دیدم رفت و خیلی زود سوار بر یک ماشین ب‌ام‌و آمد وم می‌خواست با ماشین به درِ آهنی سینما بکوبد و در را بشکند تا مردم را بشود نجات داد. شهربانی آبادان در حدود صدوپنجاه تا دویست متر با سینما فاصله داشت و در کمال ناباوری، عده‌ای ماموران شهربانی جلوی ماشین علی محمدی را سد کردند و او را از ماشین بیرون کشیدند و خودم دیدم در حالی که از کمرش گرفته بودند و کتکش می‌زدند او را کشان‌کشان به سوی شهربانی بردند. آن‌ها آدم گذاشته بودند تا کسی در را باز نکند! چند دقیقه بعد علی محمدی توانسته بود از دست ماموران فرار کند و دوباره خودش را به مقابل سینما برساند.

اگر می‌شد که درِ سینما باز بشود، شاید می‌شد عده‌ای را نجات داد. تعداد زیادی از قربانیان حادثه وقتی که از پله‌های طبقه‌ی دوم پایی می‌آمدند، روی هم ریخته و خفه شده بودند و این خفگی منجر به شهادت آن‌ها شده بود. این‌که می‌گویم «شهید شده بودند» برای این‌که طبق فتوا و مجوز شخص امام خمینی که خودم گرفته بودم، آن‌ها شهید محسوب می‌شدند. البته این جریان گرفتن مجوز شهدای سینما رکس بعد از پیروزی انقلاب صورت گرفت.

حالا از نیمه‌شب گذشته بود و صدای ضجه‌ها از داخل سینما رو به خاموشی گذاشته بود. بوی روغن و گوشت سوخته و جزغاله‌شده با بوی سوختگی چرم و چوب و آهن طوری قاطی شده بود که حال آدم را به هم می‌زد و نفس کشیدن را در شبی که هیچ بادی هم نمی‌آمد، مشکل‌تر می‌کرد. ساعت حدود ۱ و ۳۰ تا ۲ سحرگاه بود که آتش تقریبا خاموش شده بود. دیگر هیچ صدایی از داخل سینما به گوش نمی‌رسید. یک عده‌ای یک پله نردبان بزرگ آوردند و از کنار یکی از خانه‌ها که توی خیابان امیری بود سعی کردند خودشان را بالا برسانند. سینما رکس سه طرف داشت که یک بَرَش به داخل خیابان امیری باز می‌شد و درِ جلویی و اصلی‌اش خیابان زند و پهلوی دیگرش کوچه‌ی مجاور اداره‌ی دارایی بود. در خیابان امیری روبه‌روی بانک تهران، پله‌ی نردبان را روی دیوار سینما گذاشتند؛ اما هیچ راهی برای ورود از آن قسمت نبود.

علی محمدی چند دقیقه‌ای غیبش زد و وقتی که آمد توی ماشینش مقدار زیادی پلاستیک و چکمه‌های ساق‌بلند آورده بود. من نمی‌دانستم که پلاستیک‌ها و چکمه‌ها را از کجا آورده، اهمیتی هم نداشت. ساعت حدود ۲ شب بود که آتش تقریبا خاموش شده بود و دیگر صدایی از داخل ساختمان سینما به گوش نمی‌رسید. علی محمدی دو تا دو تا و چهار تا چهار تا مردم را توجیه می‌کرد و ما پلاستیک‌ها را در اندازه‌های یک متر و نیم تا دو متری بریدیم و چکمه‌ها را هم به پای‌مان کردیم و تعدادی از ما از همان نردبان توی خیابان امیری بالا رفتیم و از دیواری که تخریب شده بود، وارد طبقه‌ی بالا و سالن سینما شدیم.

باید به داخل سینما می‌رفتیم. ساعتی قبل، ماموران شهربانی خود را از مقابل درِ سینما کنار کشیده و از آن‌جا فاصله گرفته بودند و مردمی که در مقابلِ درِ سینما ایستاده بودند، بالاخره با رفتن ماموران، زنجیر و قفل را شکستند و در باز شد. ما در دسته‌های دو سه نفری وارد محل کشتار بیش از چهارصد نفر زن و مرد و کودک بی‌گناه شده بودیم. در جلوی روی‌مان تاریکی در میان دودی که هنوز غلظت داشت ایستاده بود و پاهای چکمه‌پوشان تا زانو توی روغن فرو رفته بود؛ روغن تن آدم‌هایی که جلوی چشمان‌مان ناباورانه سوخته بودند... صص ۲۹ تا ۳۵


شناسنامه: نعمت‌الله سلیمانی‌خواه، «آبادان لین یک؛ مقاومت مردمی آبادان به روایت سید کریم حجازی»، تهران: مرز و بوم، چاپ نخست، ۱۴۰۰، بها: ۵۳ هزار تومان.


منبع:

دیدگاه های کاربران

دیدگاه شما