شمس؛ از دیدار با مولانا تا اختلاف با همسرش کیمیا خاتون

  • «آکادمی عشق» سفری است در زندگی و دنیای اندیشه‌ها و داستان‌های شمس و مولوی که زندگی‌شان آمیخته به عشق بود و به قول نویسنده موسسان «آکادمی عشق» بودند؛ آن هم در روزگاری که در شرق و غرب عالم عده‌ای برای گسترش فرمانروایی و حفظ حکومت خود به هر وسیله‌ای چنگ می‌زدند./ کتاب اشارات جالبی هم در مورد اختلافات شمس و همسرش کیمیا خاتون دارد؛ در حالی که باور رایج این است که شخصی با این درجه از عرفان زندگی شخصی‌ بی‌نقصی داشته باشد، اما ظاهرا کاملا برعکس است. عباسی می‌نوسید: «کار شمس و کیمیا خاتون ظاهرا به قاضی هم کشید...».
تاریخ: ۱۳۹۹/۱۰/۱۰ | شماره خبر: 3428

به گزارش کتابان، «آکادمی عشق» به قلم شهاب‌الدین عباسی توسط نشر خزه منتشر شد. این کتاب برای نخستین بار زندگی، اندیشه‌ها و قصه‌های مولوی و شمس تبریزی را یکجا گرد آورده و شامل سه بخش است: بخش اول به زندگی و زمانه این دو شخصیت نامدار و نکات برجسته اندیشه‌های آنان به شکلی مختصر و مفید می‌پردازد. بخش دوم به داستان‌های اصلی مولوی در مثنوی معنوی، فیه مافیه، مکتوبات و مجالب سبعه اختصاص دارد. بخش پایانی نیز دربرگیرنده قصه‌هایی است که شمس در حین سخنان پرشور خود بیان می‌کرده و در کتاب «مقالات شمس» آمده است.

آکادمی عشق سفری است در زندگی و دنیای اندیشه‌ها و داستان‌های شمس و مولوی که زندگی‌شان آمیخته به عشق بود و به قول نویسنده موسسان «آکادمی عشق» بودند؛ آن هم در روزگاری که در شرق و غرب عالم عده‌ای برای گسترش فرمانروایی و حفظ حکومت خود به هر وسیله‌ای چنگ می‌زدند.


دیدار شمس و مولانا

شهاب‌الدین عباسی در بخشی از این کتاب به ماجرای جالب دیدار شمس و مولانا پرداخته است. به نوشته او بامداد روز شنبه ۲۶ جمادی‌الآخر سال ۶۴۲ ه ق. [حدودا نیمه آذر ۶۲۳] شمس به قونیه می‌رسد و در کاروانسرای شکرریزان مقیم می‌شود. مولانا در این زمان مدرس علوم دینی است. شمس چندی بعد با مولوی دیدار می‌کند و طی ماجراهایی میان آن‌ها الفتی ایجاد می‌شود. مولوی که شیفته او شده شمس را به خانه‌اش دعوت می‌کند.


نخستین قهرِ شمس از قونیه

سلطان‌ولد، پسر مولوی، در کتاب خود ولدنامه می‌گوید که شمس و مولوی یک دو سال با هم بودند اما پس از آن معرکه مریدان برخاست. به نوشته عباسی مریدان مولوی که می‌بینند او از درس و وعظ کناره گرفته، بر شمس رشک می‌برند و شروع به بدگویی از او می‌کنند. حتی پا را فراتر گذاشته به شمس تهمت می‌زنند که در پی جمع مال و است و از دنیا فارغ نیست: «شمس با توهین‌های صریح‌تری هم روبه‌رو بوده است. به نظر می‌رسد یکی دیگر از دلایل اصلی دشمنی مریدان با شمس به نحوه برخورد شمس با آنان برمی‌گشت. شمس چنان‌که پیش از این اشاره کردیم آدمی صریح بود و به تعبیر خودش ظاهر و باطنی یکسان داشت و با این‌که می‌دانست اگر نفاق و دورویی می‌کرد، وجودش را طلا می‌گرفتند، نظرش را بی‌پرده می‌گفت و این چیزی نبود که دست‌کم برخی مریدان آن را برتابند.»

عباسی در ادامه این روایت از ولدنامه سلطان‌ولد نقل می‌کند که «چون دشمنی مریدان از حد گذشت، شمس از قونیه رهسپار دمشق شد (۲۱ شوال ۶۴۳) [اواخر اسفند ۶۲۴] و از دست آنان رَست.»


مولوی در حُزن افتاد

نویسنده پس از قهر نخست شمس از قونیه مولوی را بسیار محزون به تصویر می‌کشد تا جایی که از مریدانش نیز کناره می‌گیرد، «اما از این سو مولوی هم در حُزن و اندوه افتاد و از مریدانش کناره گرفت. مریدان می‌پنداشتند که اگر شمس از قونیه برود، با مولانا تنها خواهند بود و مانند گذشته، پیوسته از مصاحبت او برخوردار خواهند شد اما پیش‌بینی‌شان غلط از آب درآمد و همان مقدار هم که در زمان حضور شمس از هم‌نشینی مولانا برخوردار می‌شدند از دست رفت.» مریدان که تیرشان به سنگ خورده حسابی از کرده خود پشیمان می‌شوند و برای معذرت‌خواهی نزد مولانا می‌روند: «مولوی که از آنان دل‌آزرده بود، آنان را بخشید اما دوری شمس را نمی‌توانست تاب بیاورد؛ چهار نامه و غزل برای شمس فرستاد و پسرش سلطان‌ولد را به سوی دمشق به طلب شمس فرستاد. سلطان ولد چون به نزد شمس رسید و پیغام مولانا را رساند شمس پذیرفت و به قونیه بازگشت، ذی‌الحجه سال ۶۴۴ [حدودا اردیبهشت ۶۲۶] سلطان ولد بیش از یک ماه در رکاب شمس در راه بازگشت به قونیه راه پیمود و از مصاحبت با شمس بهره‌ها برد [...] شمس و مولوی بار دیگر مصاحب هم شدند. مریدان نیز از کرده‌های خویش استغفار کردند، و مدتی همگان با یکدیگر خوش بودند و میهمانی‌ها ترتیب دادند...»


ازدواج شمس و زمان‌پریشیِ کتاب

شهاب‌الدین عباسی در آکادمی عشق ماجرای جذاب ازدواج شمس با کیمیاخاتون، دختری از منسوبین مولوی را نیز روایت می‌کند، اما این روایت در عین شیرینی دچار زمان‌پریشی است. عباسی زمان نخستین قهرِ شمس از قونیه را ۲۱ شوال ۶۴۳ ه ق ذکر کرده که حدودا اواخر اسفند ۶۲۴ خورشیدی است و زمان بازگشتش به قونیه را ذی‌الحجه ۶۴۴ یعنی حدودا اردیبهشت ۶۲۶، حال آن‌که می‌نویسد شمس پس از آن‌که به قونیه بازگشت با کیمیا خاتون ازدواج کرد. بر طبق این روایت انتظار می‌رود تاریخ این ازدواج و رخدادهای پس از آن پس از ذی‌الحجه ۶۴۴ [اردیبهشت ۶۲۶] باشد در حالی که این‌طور نیست و به نظر می‌رسد عباسی در این‌قسمت دچار زمان‌پریشی شده است؛ چراکه زمان مرگ کیمیاخاتون را شعبان ۶۴۴ [دی‌ماه ۶۲۵] خورشیدی ذکر کرده است! یعنی ۵ ماه پیش از این‌که او به قونیه بازگردد که مسلما اشتباه است.


اختلافات خانوادگی شمس

از این خطای احتمالا سهوی که بگذریم عباسی اشارات جالبی هم در مورد اختلافات شمس و کیمیا خاتون دارد؛ در حالی که باور رایج این است که شخصی با این درجه از عرفان زندگی شخصی‌ بی‌نقصی داشته باشد، اما ظاهرا کاملا برعکس است. عباسی می‌نوسید: «کار شمس و کیمیا خاتون ظاهرا به قاضی هم کشید. با این حال شمس ظاهرا به زندگی خانوادگی بی‌علاقه نبود، می‌گفت: "مرا آرزوست بچه‌ای که خدا بدهد" و حتی به روشنی می‌گوید که خدا را در هیأت کیمیا خاتون در تجلی می‌دیده است. [...]» (ص ۵۶)


قهرِ همیشگیِ شمس از قونیه

نکته جالب دیگری که عباسی به آن می‌پردازد ماجرای حسادت علاءالدین یکی از پسران مولوی به شمس است: «علاءالدین که گویا پیش از ورود شمس به کیمیا خاتون نظر داشته، گاه سرزده وارد خانه می‌شد و این، شمس را می‌آزرد و به او می‌گفت: "ای نورِ دیده، هرچند آراسته به آداب ظاهر و باطنی، اما باید که بعد از این در این خانه تردد به حساب فرمایی."» ظاهرا سخن شمس موجب می‌شود که به علاءالدین بربخورد و بنای دشمنی بگذارد: «مضافا بر آن‌که شمس به سلطان‌ولد بیش‌تر توجه داشت. باری علاءالدین شروع به بدگویی از او در نزد دیگران کرد. بدگویی در حق شمس بالا گرفت، می‌گفتند: "عجب کاری است. آفاقی [غریبه] آمده است و در خانه خداوندگار (مولانا) درآمده و نورِ دیده صاحب‌خانه را در خانه خود نمی‌گذارد. شمس وقتی چنین دید، دلتنگ شد و گفت این بار چنان بروم که کسی هرگز نشانی از من نیابد و اثری از من نبیند، و پندارد که کشته شده‌ام یا مرده‌ام. و شمس ناگهان ناپدید شد، شعبان سال ۶۴۵ هجری قمری [دی ۶۲۶].»


تبلور ساحت عشق در مولانا

اما «آکادمی عشق» درست از همین زمان تبلور می‌یابد، از زمان رفتنِ همیشگی شمس و حزن بی‌حد و حصر مولانا، «اکنون همه شاهد استغراق مولانا در عشق و "بی‌قراری و شور و جوش نمودن او بیش از آن‌چه اول داشت،" بودند. [ولدنامه ۴۷]. مولوی همچنان در پی شمس بود اما این بار دیگر راضی نبود کسی جز خودش به دنبال شمس برود. او در حال شور و آشفتگی در جست‌وجوی شمس راهی دیار دمشق شد. سلطان‌ولد در ادامه می‌گوید: "مولانا چون به دمشق رسید [...] مولوی شمس را در دمشق نیافت، اما او را به معنی در خود دریافت" [ولدنامه ص ۵۰]»

مولوی از دمشق به قونیه بازمی‌گردد و بیش از پیش به سماع و شوریدگی می‌پردازد. چند سال می‌گذرد اما باز هم به غیبت شمس عادت نمی‌کند. «پس به همراهی جمعی باز راهی دمشق شد. مردم دمشق می‌گفتند ما تا به حال چنین شوقی در کسی ندیده‌ایم. مولوی چند ماه در دمشق ماند و چون شمس را نیافت به قونیه بازگشت در حالی که حقیقت شمس را در نهاد خویش می‌دید؛ او در این سال‌ها خودش را می‌جُسته است. [...] شمس رفته بود اما کارش در مورد مولوی به انجام رسیده بود. او کوهی بزرگ در دریای آرام مولوی افکنده بود. اکنون «آرامش» دریا به موج‌های سترگ بدل شده بود. او مولوی را در واقع به خود وی می‌خواند، به تعبیر مولوی: "تو را هرکس به سوی خویش خواند/ تو را من جز به سوی تو نخوانم»" اما مولوی می‌بایست از وعظ و تدریس دست می‌کشید و کتابخوانی‌های همیشگی‌اش را کنار می‌گذاشت و به ساحت دیگری می‌پرداخت. اشتغال مولوی به شعر و سماع نشانه‌هایی از گسترش و بسط مولانا در این ساحت بود، ساحت عشق...»


شناسنامه کتاب: شهاب‌الدین عباسی، آکادمی عشق، تهران: خزه، چاپ اول، ۱۳۹۹، بها: ۴۵ هزار تومان.



منبع:

دیدگاه های کاربران

دیدگاه شما